تبلیغات

شعرهایی از جنس دیدگانم - من و مریم

نویسنده :فاطمه م
تاریخ: یکشنبه 28 خرداد 1396 03:00 ب.ظ
دیشب سحر طی یه حرکت انتحاری......

رفتم سر یخچال و شروع کردم پان اسپانیا خوردن ؛ یه نوع دسره:

همینطوری کلم تو یخچال بود داشتم عین کروکدیل میخوردم....

یهو یه اورانگوتانی به اسم مریم چنان خوابوند پس کله ام که سرم رفت تو ظرف قورمه سبزیا....

بهش میگم چرا میزنی غاز قولنگ

میگه خیر سرت قند داری اینارو میخوری که بمیری؟؟؟؟

میگم اینجوری که تو زدی قندم افتاد ...... قندم بالا نرفت....

بعد الان طی یه حرکت دیگه ....

موقعی که مریم خواب بود....

رفتم دستگاه قندو اوردم ....

سوزنشو جا زدم

چنان فشار دادم تو دستش عین ترقه از خواب پرید

بعد از این که بینمون اتش بس اعلام شد

بهم میگه چرا اینجوری کردی؟؟؟

منم گفتم از سحر چیزی نخوردی نگران شدم قندت بیوفته بری تو اغما

گفتم ببینم قندت رو چنده....

هیچی دیگخ اینجوری بود که انتقام گرفتم

الان درحالی دارم این پستو مینویسم که مریم پشت در اتاقه که من درو باز کنم بیاد تو منو بخوره

دیگه عرضی ندارم.....

همانا من از رستگارانم!!!!!


درباره من
ما آزموده ایم در این شهر بخت خویش....

بیرون کشید باید از این ورطه رخت خویش!!!!!
نویسندگان
برگه ها
جستجو در وبلاگ
ابزارک های وبلاگ

قالب وبلاگ

  • کل بازدید:
  • بازدید امروز :
  • یازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل مطالب :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :